اين روزها دارم با خاطرات خودم زندگي مي کنم.
خاطرات ايام گذشته را در ذهنم مرور کرده و آرزوي بودن در اوج را مي کنم.
اوج طبيعت، اوج انسانيت، اوج محبت، اوج شادابي، اوج طراوت
آري
دستها يخ مي زند يخش وا شده دوباره يخ مي زند.
هي سردت مي شود گرم مي کني لباس مي پوشي ولي نه باز هم سردته و تا صبح از سوز سرما نمي تواني بخوابي
آب بيني يخ مي زنه و مثل قنديل آويزون ميشه بخواي پاکش کني پوست دماغت را هم مي کنه
باد مثل شلاق بر صورتت مي زنه و روز بعد صعود مي فهمي که يک طرف صورتت کبود شده لبها ترک برداشته و .....
اينها نشانه چي هستند؟؟؟!!!!!!!