تبليغاتX
سوتک

اين روزها دارم با خاطرات خودم زندگي مي کنم.

خاطرات ايام گذشته را در ذهنم مرور کرده و آرزوي بودن در اوج را مي کنم.

اوج طبيعت، اوج انسانيت، اوج محبت، اوج شادابي، اوج طراوت

 

آري

دستها يخ مي زند يخش وا شده دوباره يخ مي زند.

هي سردت مي شود گرم مي کني لباس مي پوشي ولي نه باز هم سردته و تا صبح از سوز سرما نمي تواني بخوابي

آب بيني يخ مي زنه و مثل قنديل آويزون ميشه بخواي پاکش کني پوست دماغت را هم مي کنه

باد مثل شلاق بر صورتت مي زنه و روز بعد صعود مي فهمي که يک طرف صورتت کبود شده لبها ترک برداشته و .....

اينها نشانه چي هستند؟؟؟!!!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 11:38 توسط احمد |

ای خدا این دماوند را از ما نگیر.

این جمعه هم بدلیل اینکه برنامه گروه خرسنگ بودش باز هم مجبور به صعود قله دماوند شدیم اون هم از جبهه جنوبی.

پناهگاه خیلی شلوغ بود فکر کنم دیگه روزهای آخر دماوند باشه که اینطوری شلوغه بعد یکی دو هفته دوباره بر می گرده حالت اولش و ما از دست این کوهنوردهاااااااااا را حت میشیم.

پناهگاه خالی میشه و صعود هم راحت دیگه شبها می تونی راحت بخوابی کسی نیست سر و صدا کنه دیگه وقتی از پاکوب میری خاک بلند نمیشه تا از اومدنت پشیمون بشی. همین چند روز هم صبر کنی دوباره باد میاد و نغمه لالایی برات می خونه دیگه مثل تابستون گرم نیست و یک سری نصف شبی به پناهگاه نمی رسند اون هم بدون کیسه خواب و بدون لباس. دیگه امنیت وسایلت داخل پناهگاه هست کسی دست نمی زند. همه کوهنوردها مواظب وسایل شما هستند تا سالم برگردی پیشش.

همه آمار صعود را دارند و منتظر هم می مانند شاید هم همه آنهایی که شب پناهگاه باشند صبح باهم در قالب یک گروه حرکت کنند.

اره عزیزان همنورد اینها فرهنگ دماوند هستش. و لی من خیلی دیدم کوهنوردهایی که همه بارشون را می دهند قاطر می بره بالا طوری که آب خوردن هم برای خودشان بر نمی دارند و میاند همون بارگاه چادر می زنند و چند روزی مزاحم صعود بقیه و دوباره بر می گردند پائیین.

این هفته من هر چقدر از چادرها فاصله گرفتم باز هم اونقدر سروصدا کردند که نتونستم بخوابم ساعت سه نصف شب داشتند باهم صحبت می کردند و می خوندند.

به نظر شما ما بیچاره ها از دست این جور آدم ها چیکار باید بکنیم.

+ نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 8:22 توسط احمد |

بعد از کلی اصرار دوستان و نیز اینکه یک برنامه گلگشتی هم رفته باشیم بالاخره تصمیم گرفتیم بریم غار کهک.

سه شنبه ساعت ۴ صبح حرکت کرده و بعد از  سه ساعت به روستای کهک رسیدیم روستای کهک بعد از دو راهی سلفچگان  در کنار جاده قم - اصفهان قرار دارد.

ماشین را روستای کهک پارک کرده و بعد از یک ربع پیاده روی به دهانه غار رسیدیم دهانه غار یک فرود تقریبا هفت متری دارد بعد یک تالار بزرگ و بعد دوباره یک صعود 10 متری و بعد همش تونل و تالارهای کوچک.

تمام سوراخ سنبه ها را گشتیم. یک جایی هم دیدیم که دریاچه مانندی به ابعاد تقریبی 2*3 بودش.

در کل برنامه خوبی بودش بعد از مدتها تکروی با دوستان بودیم و دور هم و این شادی ما را دو برابر می کرد ضمن اینکه اشکال بوجود آمده داخل غار واقعا دیدنی بودند.

فقط من گلایه کوچکی از دوستان همنورد دارم و اون هم اینکه تا می توانند افراد عادی و غیر متعهد را کمتر به دامن طبیعت راهنمایی کنند. نمونه بارزش همین غار کهک. اونقدر آشغال ریختند که هرکس ببیند واقعا به فرهنگ طبیعت گردی کشورمان تاسف می خورد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 10:2 توسط احمد |