در اين ايام که همه صعودهاي خفن و مناسب تري دارند برنامه ما هم شده دماوند جنوبي.
تا پنجشنبه عصر منتظر شدم نه کسي تماسي گرفت و نه برنامه اي پيشنهاد شد اي خدا چيکار کنم مگه ميشه آدم روز جمعه تو خونه بمونه من که نمي تونم به خدا سه ساله بيشتر از دو سه تا جمعه تو خونه نبودم اون هم يا زدم دست و پامو شکستم يا مادرم بيمارستان بوده. توچال هم که آنقدر شلوغه آدم حالش به هم مي خوره. اين شد که کوله 35 ليتريمو بستمو براه افتادم.
باز هم دماوند جنوبي
ساعت 7.30 به پلور رسيدم چند نفر هم اونجا بودند که مي خواستند برند گوسفندسرا باهم يک نيساني کرايه کرديمو رفتيم بالا آنها تصميم گرفتند گوسفندسرا بخوابند و صبح جمعه برند بالا. ولي من نمي تونستم اين کار رو بکنم بايد صبح شنبه سر کار مي بودم.
اين شد که راه افتادم رفتم به سمت پناهگاه ساعت 11.30 رسيدم.
داخل پناهگاه که اصلا نمي شد وارد شد بيرون هم تمام سوراخ سنبه هاي سنگ ها چادر زده بودند بالاخره يک جايي پيدا کرديمو کيسه خوابو پهن کرديم و خواببببببببب.
تا ساعت 8 خوابيديم.
از خواب که بيدار شدم ديدم همه رفتند تو مسير پائين کسي ديده نمي شود با يکي دوست شديمو گفتيم باهم ميريم بالا.
ساعت 10.30 بود که رسيديم آبشار يخي اين پسره که باهاش دوست شده بودم اهل قله نبود که هيچي کم مونده بود من را هم نزاره صعود کنم.
بالاخره شانس آوردمو اين رفيق ما سردرد گرفتو گفت من بر ميگردم من هم توصيه هاي لازمو بهش کردم مسير خيلي شلوغ بود و مطمئن بودم که اتفاقي براش نمي افته.
و تنهايي صعودم را دوباره استارت زدم همه گروهها را رد کردم و 40 دقيقه اي رسيدم قله. تو مسير چند صلوات و ماشاءالله هم نثارمان کردند.
بعد هم از شنسکي اومدم پائين. ولي باز همممممممممممممممممممممم
اين صعود منو ارضاء نکرد.
بعد از هماهنگی های لازم که در محل گروه انجام گرفته بود ساعت ۵ بعد از ظهر روز دوشنبه در جلوی برج نیمه تمام تهرانپارس حاضر شده و با ماشین یکی از بچه ها چهار نفری به سمت رودبارک از مسیر دیزین راه می افتیم.
گردنه دیزین با وجود اینکه یک مقدار خاکی دارد ولی برای ساکنین شرق تهران دسترسی به جاده چالوس را خیلی سریع می کند.
بعد از اینکه به قرارگاه فدراسیون رسیدیم شب را در آنجا سپری کردیم تا بقیه بچه ها برسند صبح زود دو نفر دیگر نیز بهمون اضافه شدند و ساعت ۵ صبح با نیسان آقای بیان راه افتادیم.
ساعت ۱۱ پناهگاه سرچال بودیم کوله ها خیلی سنگین بودند و به این دلیل حرکتومن خیلی کند شده بود تا ساعت ۱ استراحت کردیم و بعد از صرف ناهار دوباره راه افتادیم ساعت ۳ علم چال بودیم بلافاصله چادر برپا شد البته یک چادر بیشتر نداشتیم چون یکی از بچه ها که قول داده بود چادر بیاره هنوز بهمون نرسیده بود.
بعد از غروب بود که نفر آخر گروه اومد ولی بدون چادر.
ما مجبور شدیم دو نفر بیرون بخوابیم یعنی من (چون کیسه خوابم خوب بود) و یک نفر دیگر.
دو نفر هم رفتند داخل چادری که بغل چادر ما بود و بچه هاش رو دیواره بیواک کرده بودند.
صبح همه کوله سبک بستند و بارهاشون را داخل گونی ریختند تا قاطر بعد از ظهری برگردونه پائین. ولی من مجبور بودم تمام وسایلمو بردارم یعنی همون کوله چهار روزه که بسته بودم چون می خواستم حصارچال شب مانی داشته باشم و با یک گروه دیگر از دوستان دوباره صعود کنم.
و این برام خیلی مشکل بود چون رو گرده دست به سنگ که می شدم وزن کوله اذیتم می کرد.
بالاخره رسیدیم پای گرده و با تصمیم سرپرست گروه دو تیم شدیم تیم اول چهار نفر و دومی سه نفر.
همه مسیر خبری از رکاب و طناب نبود همشو پارسال باز کرده بودند ما نیز چهار تا رکاب برده بودیم که یکیشو هم سنگ دو رکابی بستیم موند.
صعود انجام شد ولی خیلی دیرتر از زمانی که پیش بینی کرده بودیم اون هم شاید به خاطر اون آقایی بود که در تیم ما بود و خیلی می ترسید.
نوک قله عروسی بود و یک آقایی مراسم عقدشو روی قله برپا کرده بود.
حصارچال
بعد از اتمام صعود از مسیر گرده با یکی از دوستان به سمت حصارچال اومدم ولی متاسفانه دوستان سر قرار نبودند و این به دلیل نا آشنایی آنها با مسیر بودش. چون مینی بوس شان گازوئیل تمام کرده بود و آنها نیز فکر کرده بودند که دیگر چیزی از مسیر نمونده و نزدیک سه ساعت فقط تو جاده خاکی پیاده روی کرده بودند.
ما نیز به سمت تنگه گلو پائین اومدیم و آنجا منتظرشون شدیم که ساعت ۵/۵ کم کم پیداشون شد.
دوباره با آنها برگشتیم حصارچال. شب حصار چال خوابیدیم و صبح بعد از بیدار شدن ساعت ۵ استارت زدیم و تونستیم همگی قله علم کوه را صعود کنیم.
برای همگی افراد گروه اولین دفعه بود که این افتخار نصیبشون می شد و به همین خاطر خیلی خوشحال بودند.
ولی برای من چندمین بار و من خوشحالتر از آنها.
چیزی که در این صعود منو خیلی ناراحت کرد سقوط یکی از همنوردان همدانی بود که گویا از مسیر فرانسویها صعود میکرده و لحظات آخر صعود موقعی که خودشو از حمایت آزاد کرده تعادلشو از دست داده و سقود کرده بود.
این ضایعه دردناک را به دوستان و همنوردان و خانواده محترمشان تسلیت عرض می کنم.
مواد غذايي |
انرژي در 100گرم از ماده |
دسته غذايي |
گوشت و ماهي |
600 تا1200 |
حاوي پروتئين با مقدار زيادي چربي و نيز ويتامين |
لبنيات |
300 تا3000 |
حاوي پروتئين و ويتامينهاي مختلف |
حبوبات |
1000 تا 1600 |
كربو هيدراتهاي نشاستهاي و مقداري نيز پروتئين |
سبزيجات |
40 تا 350 |
آب، كربو هيدرات و پروتئين و سرشار از ويتامين |
ميوهها |
100 تا 700 |
آب همراه با كربو هيدرات و داراي ويتامين C |
شيرينيجات |
1000 تا 2300 |
كربوهيدرات، چربي، كمي پروتئين و فاقد هرگونه ويتامين |
وعدههاي غذايي |
نوع غذا |
صبحانه |
عسل، كره، پنير، بيسكوئيت، چاي، شير، نان گندم، پوره سيبزميني، خرما، تخممرغ، حلواشكري، شيركاكائو |
ناهار |
پوره سيبزميني، ذرت، عدسي، حلواي خانگي، كنسروهاي مختلف از جمله قارچ، اوبيا، نخودفرنگي، قرمهسبزي، ماهي كوكوي سيرك و تخممرغ |
شام |
انواع سوپها، پوره سيبزميني، كرم و ژله و خامه، قهوه و شكلات، روغن زيتون |
استراحتهاي بين راه |
انجير خشك برگه زردآلو، توت خشك، كشمش، انوع شكلات، بادام، فندق، پسته، آب ميوه و ميوههاي فصلي |
چهارشنبه ساعت 30/3 بعد از ظهر در ترمينال شرق با يکي از همنوردان قرار داشتيم که بلافاصله بعد از ملاقات همديگر 2 تا بليط به مقصد آمل تهيه کرديم و ساعت 4 بعد از ظهر سوار ماشين شديم. ساعت 6 در منطقه پلور پياده شديم و بعد از خورن عصرانه در کنار جاده با دو کوهنورد ديگر که آنها نيز قصد صعود به قله را داشتند يک پيکان کرايه کرديم و تا سه راهي که جاده خاکي شروع مي گردد رفتيم و بقيه را در عرض يک ساعت و ده دقيقه پياده تا گوسفندسرا پيموديم. شب را در گوسفندسرا چادر زديم و همانجا خوابيديم.
صبح بعد از اينکه ساعت 7 بيدار شديم بعد از خوردن صبحانه و چائي ساعت 9 به طرف پناهگاه حرکت کرديم و ساعت 12 نيز به پناهگاه رسيديم. در پناهگاه نيز بعد از مقداري استراحت و خوردن ناهار ساعت 2 به طرف قله حرکت کرديم ساعت 15/7 به قله رسيده و چادر زديم. شب هوا خيلي سرد و طوفاني بود و بوي گوگرد نيز اذيت مي کرد همه لباس هايمان را پوشيده و داخل کيسه خواب رفتيم و پاهايمان را داخل کوله پشتي کرده و خوابيديم ولي تا صبح بيدار بوديم و مي لرزيديم. صبح نيز ساعت 30/8 بيدار شده و بعد از خوردن چائي ساعت 10 به طرف پائين حرکت کرديم ساعت 30/11 به پناهگاه رسيده و ساعت 30/2 نيز از پناهگاه به طرف گوسفندسرا و تا سه راهي کنار جاده آسفالته آمده و منتظر ماشين مانديم و بالاخره سوار يک پيکان شده و به طرف تهران آمديم در سه راهي پلور نيز آقاي زرين قلم با ما همسفر شدند و تا تهران خاطرات و تجربيات ايشان را گوش کرديم و شنيديم.
اين برنامه به هيچ وجه براي کسي توصيه نمي شود.
شرکت کنندگان : رضا نجاري (سرپرست)ـ علي نصيري ـ احمد عباس زاده
بعد از هماهنگي هاي لازم در محل گروه و نيز گفتگوهاي تلفني بالاخره به اين نتيجه رسيديم که چون تعدادمان محدود مي باشد مي توانيم شب در خانه يکي از دوستان بخوابيم و صبح زود با هماهنگي بيشتر برنامه را آغاز نمائيم.
بنابراين شب در خانه آقاي نجاري خوابيديم و ساعت 4 صبح بعد از بيدار شدن با آژانس تا ترمينال شرق رفتيم و آنجا نيز بعد از تهيه بليط با اتوبوس به سمت آمل حرکت کرديم.
در راه صبحانه را نيز در کنار جاده قبل از اينکه به پلور برسيم صرف نموده و به راه خود ادامه داديم.
در کيلومتر 60 به سمت آمل و نيز بعد از پل بايجان و بعد از پليس راه در منطقه کهرود بين تونل هشتم و هفتم در سراهي ناندل پياده شده و منتظر ماشين شديم.
ساعت حدودا 10 بود که يک نيسان ما را سوار کرد آقاي نجاري با يک نفر که ايشان هم مي خواست به ناندل برود جلو و من و آقاي نصيري نيز عقب سوار شده و به سمت ناندل حرکت کرديم. در راه آقاي نجاري راننده نيسان را نيز راضي کرده بود تا آخرين گوسفندسرا ما را ببرد. که اينطور هم شد و بالاخره ساعت 30/11 در آخرين گوسفندسرا در مرغ سل يا گردنه سر پياده شديم.
بعد از صرف ناهار و پذيرايي صاحب گوسفندسرا ساعت 12 به سمت پناهگاه حرکت کرديم. مسير درست در جنوب غرب گوسفندسرا و در گراي 140 مي باشد. با ارتفاع گرفتن از کنار گوسفندسرا و نيز بعد از چند بار استراحت هاي کوتاه به زير پناهگاه مي رسيم که بعد از يک چمني کوتاه سنگ ريزه هاي درشت مسير را تشکيل مي دهند. بعد از اتمام اين مسير به انتهاي برفچالي مي رسيم که آب پناهگاه از آنجا تامين مي شود و بعد از کمي پياده روي ساعت 30/4 به پناهگاه تخت فريدون در ارتفاع 4400 متري مي رسيم.
در همين حين شاهد چندين گوزن هستيم که با شاخهاي بلندشان در اطراف پناهگاه پرسه مي زنند. پناهگاه تقريبا شلوغ بود و يک تور از شيراز توريست هاي خارجي آورده بود. 6 نفر از سوئيس که سه نفرشان زن بودند و سه نفر مرد و 2 نفر از ترکيه و 3 نفر هم خودشان بودند که با قاطرچي جمعا 12 نفر مي شدند. بلافاصله چادر را با همکاري هم برپا کرده و وسايل هايمان را داخل چادر قرار مي دهيم.
بعد کمي هم دست و پا شکسته با خارجي ها حرف مي زنيم که علي نصيري خيلي خوب حرف مي زد. و بعد به داخل چادر مي رويم تا شام خورده و استراحت کنيم.
بعد از خوردن يک مقداري سوپ من و علي رفتيم از دره سمت شمال غرب پناهگاه آب بياوريم که خيلي سرد بود و اصلا نمي شد به آب دست زد. بالاخره بطري ها را پر کرده و آورديم.
قرار شد ساعت 4 بيدار شده و صبحانه بخوريم و حرکت به سمت قله. بنابراين ساعت را کوک کرده و خوابيديم تا 5 صبح.
بعد از اينکه همه مان بيدار شديم مقداري چايي آماده کرديم و داخل فلاکس ريختيم. بعد آقاي نجاري عدسي از خانه آورده بود گرم کرده و خورديم و بعد از آماده کردن کوله حمله و با برداشتن يک حلقه طناب و چند عدد کارابين و نيز کلنگ در ساعت 6 صبح استارت صعود را زديم.
از يک تپه مانندي که بالاي پناهگاه وجود دارد بالا مي کشيم و سوار يال شده و درست همان گرده را ادامه مي دهيم دره يخار در سمت چپمان واقعا خودنمايي مي کند و ما را به ياد کوهنوردان بزرگ کشورمان که اين دره را درنورديده اند مي اندازد از جمله مرحوم جلال رابوکي. بعد از مدتي مسير شيبش زياد مي شود و اينجا هست که بايد از برفچال بالا سرمان به سمت مسير شمالي تراورس کنيم. مسير تقريبا يخ زده است و نياز به کمي دقت دارد. بعد از تراورس، مسيرمان با شمالي يکي مي شود که بعد از مدت کوتاهي به جايي مي رسيم که با شيب ملايم و با اريب زدن به سمت چپ مي توانيم داخل کاسه قله شويم. تقريبا ساعت 20/11 وارد کاسه قله شديم و بعد از ديدار از مسير جنوبي و لاشه گوسفندهايي که چندين سال است در بالاي قله زيبايي خاصي به قله دماوند بخشيده اند در پائين ترين نقطه کاسه نشسته و کمي استراحت نموده و با چايي و قهوه و چيزهايي که در کوله کوچکمان وجود دارد از خود پذيرايي مي کنيم. هوا خيلي عالي و پايدار است و چندين نفر هم از مسير جنوبي آمده اند.
بالاخره ساعت 12 به سمت پائين و از همان راهي که صعود کرديم سرازير مي شويم و بعد از فرود از برفچال ها، درست بالاي يال شمال شرق قرار مي گيريم که آن هم بعد از مدتي نه چندان کوتاه تمام شده و به پناهگاه مي رسيم. در پناهگاه بعد از کمي استراحت و صرف ناهار، چادر و وسايل ها را جمع کرده و کوله ها را مي بنديم و به سمت پائين حرکت مي کنيم ولي اينبار از مسير گزنه.
بعد از اينکه يالي که پناهگاه در روي آن وجود دارد مقداري طي مي کنيم و تپه اي که روي يال وجود دارد پائين مي آئيم درست قبل از اينکه به يک صخره تيز و کله قند مانند برسيم به سمت پائين از شن اسکي سرازير مي شويم. بعد از مدتي مسير خود به خود به سمت چپ کشيده مي شود دوباره شن اسکي آغاز مي گردد. که بعد از اتمام شن اسکي به يک گوسفندسرا مي رسيم و به سمت چپ از پاکوب مشخصي ادامه مسير مي دهيم تا بعد از يک سرازيري تند به يک چشمه نزديک گوسفندسرا برسيم.
دوباره مسير را ادامه مي دهيم مسير در پاکوب مشخص و با شيب کم به استله سر مي رسد و از آنجا هم به اسپه و بعد باغ هاي اطراف ده گزانه و بعد نيز به جاده آسفالته.
بعد از طي تقريبا 2 کيلومتر جاده اسفالته، به جاده هراز مي رسيم و انجا نيز بعد از مدتي نه چندان کوتاه انتظار، سوار يک پيکان مي شويم و ساعت 40/11 اتمام برنامه و جدايي از هم در چهارراه تهرانپارس.
ساعت هاي دقيق اجراي برنامه به شرح ذيل مي باشد:
پنج شنبه 25/6/84
5 صبح حرکت از تهران
20/8 سراهي ناندل
30/9 حرکت از سه راهي ناندل
30/11 آخرين گوسفندسرا (مرغ سل)
12 حرکت به سمت پناهگاه
30/16 پناهگاه
جمعه 26/6/84
5 بيدارباش
6 حرکت از پناهگاه
20/11 فتح قله
12 حرکت از قله به سمت پناهگاه
30/14 پناهگاه
16 حرکت به سمت پائين
20/20 روستاي گزانه
30/20 گزنک
22 سوار شدن به ماشين
40/23 سه راهي تهرانپارس
ساعت 30/6 صبح روز پنجشنبه (3/9/84) از روبروي برج نيمه تمام تهرانپارس به سوي پلور حرکت کرديم. در سه راهي پلور و در سمت راست جاده ماشين را نگه داشته و پس از چند تا عکس از شکوه قله دماوند جهت صرف صبحانه به قهوهخانه واحدي رفته و يک ساعتي آنجا ميگذرانيم.

با مشورت دوستان و به پيشنهاد شاگرد آقاي واحدي ماشين را همانجا پارک کرده و يک نيسان اجاره نموده و به سمت گوسفندسرا حرکت ميکنيم. دو نفر نيز به نامهاي عمار رحيمي و مجيد ... به ما اضافه ميشوند. با اينکه جاده گلي ميباشد ولي نيسان دلش به حال ما ميسوزد و غرغرکنان بالا ميکشد. بالاخره ساعت 11 به گوسفندسرا رسيده و پس از پوشيدن لباس و چک کردن کوله استارت را ميزنيم. از روي يال زمستاني حرکت ميکنيم که برفکوبي نداشته باشيم. بالاخره ساعت 30/4 به بارگاه سوم ميرسيم.
پناهگاه يک گروه از اصفهان حضور داشتند که همانروز اقدام به صعود کرده بودند ولي موفق نشده بودند و از نزديکيهاي آبشار يخي برگشته بودند. اين گروه براي رفتن به يکي از قلههاي 7000 متري تمرين ميکردند.
يکي از اعضاي اين گروه به دليل شدت باد تعادل خود را از دست داده بود و پرت شده بود که با کوفتگي همراه بود.
ما هم با اين وضعيت شب را با آنها در پناهگاه استراحت نموديم تا ببينيم صبح چه تصميمي ميتوانيم بگيريم. صعود يا برگشت؟
شب هنگام دو تا گروه دو نفري نيز به جمع ما اضافه شدند تا پناهگاه در سکوت کوهستان احساس غريبي نکند.
ساعت 4 من و آقاي ساجدي بيدار شديم. بقيه نفرات هم بيدار کرديم و لباس پوشيديم آماده حرکت.
ساعت 30/5 استارت صعود زده شد. ـ پنج نفر يعني 3 نفر از 4 نفر گروه ما به اضافه عمار و مجيد. ـ از پناهگاه که بيرون آمديم باد همچنان شلاقي به صورتمان ميزد که هر آن پشيمانمان ميکرد. يال بالاي پناهگاه را گرفتيم و به سمت آبشار يخي صعود کرديم.
نرسيده به آبشار يخي پائين را نگاه ميکرديم که ديديم يک نفر ديگر نيز جرات صعود پيدا کرده و به ما نزديک ميشود. آبشار يخي که به ما رسيد کسي نبود جز بهرام جعفري. تا سنگ مثلثي جمعمان 6 نفر بود. سنگ مثلثي که رسيديم به پيشنهاد يکي از دوستان سرعتمان را کم کرديم و ايستاديم براي اضافه کردن لباس و شايد خوردن چند تا بيسکوئيت و شکلات.
ما که ايستاديم چون آقايان عمار و مجيد اين احساس را نداشتند که بايد تابع سرپرست واحد باشند و از گروه جدا نشوند، به صعود خودشان ادامه دادند. که قبل از آنها آقاي جعفري نيز اينکار را کرده بود.
ما نيز بعد از مدتي به راه خود ادامه داديم. ما تقريبا نزديکيهاي چاه گوگرد روي يال شرقي بوديم (تقريبا يک ربع مانده به قله) که آقاي جعفري قله را صعودکرده بود و قصد برگشت داشت. به ما که رسيد بعد از احوالپرسي کوتاهي گفت : «چيزي نمونده، فقط ده دقيقه»
آقايان عمار و مجيد نيز به دنبال او به سمت پائين سرازير شدند. ولي ما چون از گروه واحدي بوديم اجازه تکروي نداشتيم.
گروه ما نيز به قله رسيد ساعت 20/12 بود. تقريبا يک ربع بالاي قله نشستيم چند تا عکس گرفتيم و به سمت پائين سرازير شديم. شدت باد خيلي زياد بود و شرايط جوي رفته رفته بدتر ميشد. از شن اسکي دست چپ پائين اومديم و به سنگ مثلثي رسيديم. يک نفر نيز در حال صعود بود که بعدا متوجه شديم آقاي خانلري است.
از سنگ مثلثي به بعد انداختيم شن اسکي دست راست (سمت غرب) تا سرعتمان بيشتر شود و سريعتر به پناهگاه برسيم تقريبا هم سطح آبشار يخي که رسيديم حجم برف زياد شده بود و امکان خطر بيشتر بود. ولي رد پايي که به نظر ميرسيد خيلي تازه باشد قوت قلب ميداد. بالاخره تصميم گرفتيم همان مسير را ادامه داده و پائين بيائيم. ولي باز هم بعد از مدتي ترس ريسک کردن ما را واداشت که از کنار برفچال حرکت کنيم. کمتر از 20 دقيقه مانده بود که به کفي برسيم و با شيب کم تا پناهگاه با خيال راحت بيائيم که يکدفعه يک نفر از روي گرده سنگي که مسير از آن به سمت بالا ميرود از ما سؤال کرد که بهرام را نديديد؟ ما هم جواب داديم که بهرام بايد حداقل 5/1 ساعت قبل پناهگاه ميبود!!! سه دقيقه نگذشته بود که يکدفعه ديديم يک نفر با صورت جلوي ديدگانمان وسط برفچال افتاده زمين. داد زديم رفيقش را صدا کرديم و به سمتش دوئيديم، اولين نفر نصيري رسيد بعد آقاي ساجدي بعد من و بعد رفيقش مجتبي.
سرش را که از روي زمين بلند کرديم دماغش له شده بود و چسبيده بود صورتش. صورتش، لبانش، کبود کبود بود. در همين حين که سرش را بلند کرديم و برگردانديمش کف از دهانش ريخت بيرون. نبضش اصلا نميزد. صورتمان چسبانديم سينه اش ضربانش صفر بود بدنش يخ يخ بود و تير کشيده بود انگار که خيلي وقت پيش تمام کرده بود. ولي ما باز هم به اين اکتفاء نکرده و زنگ زديم تهران از دوستان و آشنايان و پزشک و آقاي درودگر و ... جويا شديم علائم را بهشان گفتيم آنها هم تاکيد کردند که با اين وضعيت کار تمام شده است. ما نيز با همه جا تا جايي که شارژ موبايل جواب ميداد تماس گرفتيم و موضوع را بهشان گفتيم. بعد هم يکي از بچهها را فرستاديم پائين تا کيسه خواب بياورد.
بدن بيروح آقاي جعفري را داخل کيسه خواب کرديم و بسکتش کرديم و با هزار زحمت آورديم داخل پناهگاه. با وجود اينکه کفش همه بچهها يک پوش و ايستادن داخل برف با آن شرايط با کفش يک پوش يعني بيخيال پاها شدن. با وجود اينکه بچهها لباس خيلي کمي داشتند و باد با نهايت بيرحمي به تن بچهها ميزد. با وجود اينکه دو تن از بچهها عينک نداشتند و بينائيشان را تقريبا از دست داده بودند و با وجود اينکه بچهها از قله برگشته بودند و توانشان واقعا تمام شده بود. باز هم ايثار و از خودگذشتگي به خرج دادند و باز هم بدون همنوردشان پائين نيامدند تا اين اصل اساسي کوهنوردي که هميشه باهم باشيم را رعايت کرده باشند.
شب را در کنار بهرام صبح کرديم و صبح نيز با آمدن بچههاي توچال کار براي ما خيلي راحت شد و دستشان درد نکند رفيقشان را خيلي خوب پائين اوردند تا دوستيشان را ثابت کنند.
و بالاخره اينکه با آمدن هليکوپتر هلال احمر بين گوسفندسرا و بارگاه، جسد هليبرد شد و بچهها براحتي پائين آمدند.
در آخر اشاره ميکنم که اين برنامه به دليل اتفاقي که براي آقاي جعفري افتاد سه روزه اجرا شد.

از این پس :
گزارشات و تصاویر آخرین صعودهای من را در این وبلاگ مشاهده نمائید.