![]()
![]()
![]()
![]()
دوباره خواهم نوشت
![]()
![]()
![]()
![]()
اين روزها دارم با خاطرات خودم زندگي مي کنم.
خاطرات ايام گذشته را در ذهنم مرور کرده و آرزوي بودن در اوج را مي کنم.
اوج طبيعت، اوج انسانيت، اوج محبت، اوج شادابي، اوج طراوت
آري
دستها يخ مي زند يخش وا شده دوباره يخ مي زند.
هي سردت مي شود گرم مي کني لباس مي پوشي ولي نه باز هم سردته و تا صبح از سوز سرما نمي تواني بخوابي
آب بيني يخ مي زنه و مثل قنديل آويزون ميشه بخواي پاکش کني پوست دماغت را هم مي کنه
باد مثل شلاق بر صورتت مي زنه و روز بعد صعود مي فهمي که يک طرف صورتت کبود شده لبها ترک برداشته و .....
اينها نشانه چي هستند؟؟؟!!!!!!!
ای خدا این دماوند را از ما نگیر.
این جمعه هم بدلیل اینکه برنامه گروه خرسنگ بودش باز هم مجبور به صعود قله دماوند شدیم اون هم از جبهه جنوبی.
پناهگاه خیلی شلوغ بود فکر کنم دیگه روزهای آخر دماوند باشه که اینطوری شلوغه بعد یکی دو هفته دوباره بر می گرده حالت اولش و ما از دست این کوهنوردهاااااااااا را حت میشیم.
پناهگاه خالی میشه و صعود هم راحت دیگه شبها می تونی راحت بخوابی کسی نیست سر و صدا کنه دیگه وقتی از پاکوب میری خاک بلند نمیشه تا از اومدنت پشیمون بشی. همین چند روز هم صبر کنی دوباره باد میاد و نغمه لالایی برات می خونه دیگه مثل تابستون گرم نیست و یک سری نصف شبی به پناهگاه نمی رسند اون هم بدون کیسه خواب و بدون لباس. دیگه امنیت وسایلت داخل پناهگاه هست کسی دست نمی زند. همه کوهنوردها مواظب وسایل شما هستند تا سالم برگردی پیشش.
همه آمار صعود را دارند و منتظر هم می مانند شاید هم همه آنهایی که شب پناهگاه باشند صبح باهم در قالب یک گروه حرکت کنند.
اره عزیزان همنورد اینها فرهنگ دماوند هستش. و لی من خیلی دیدم کوهنوردهایی که همه بارشون را می دهند قاطر می بره بالا طوری که آب خوردن هم برای خودشان بر نمی دارند و میاند همون بارگاه چادر می زنند و چند روزی مزاحم صعود بقیه و دوباره بر می گردند پائیین.
این هفته من هر چقدر از چادرها فاصله گرفتم باز هم اونقدر سروصدا کردند که نتونستم بخوابم ساعت سه نصف شب داشتند باهم صحبت می کردند و می خوندند.
به نظر شما ما بیچاره ها از دست این جور آدم ها چیکار باید بکنیم.
بعد از کلی اصرار دوستان و نیز اینکه یک برنامه گلگشتی هم رفته باشیم بالاخره تصمیم گرفتیم بریم غار کهک.
سه شنبه ساعت ۴ صبح حرکت کرده و بعد از سه ساعت به روستای کهک رسیدیم روستای کهک بعد از دو راهی سلفچگان در کنار جاده قم - اصفهان قرار دارد.
ماشین را روستای کهک پارک کرده و بعد از یک ربع پیاده روی به دهانه غار رسیدیم دهانه غار یک فرود تقریبا هفت متری دارد بعد یک تالار بزرگ و بعد دوباره یک صعود 10 متری و بعد همش تونل و تالارهای کوچک.
تمام سوراخ سنبه ها را گشتیم. یک جایی هم دیدیم که دریاچه مانندی به ابعاد تقریبی 2*3 بودش.
در کل برنامه خوبی بودش بعد از مدتها تکروی با دوستان بودیم و دور هم و این شادی ما را دو برابر می کرد ضمن اینکه اشکال بوجود آمده داخل غار واقعا دیدنی بودند.
فقط من گلایه کوچکی از دوستان همنورد دارم و اون هم اینکه تا می توانند افراد عادی و غیر متعهد را کمتر به دامن طبیعت راهنمایی کنند. نمونه بارزش همین غار کهک. اونقدر آشغال ریختند که هرکس ببیند واقعا به فرهنگ طبیعت گردی کشورمان تاسف می خورد.
در اين ايام که همه صعودهاي خفن و مناسب تري دارند برنامه ما هم شده دماوند جنوبي.
تا پنجشنبه عصر منتظر شدم نه کسي تماسي گرفت و نه برنامه اي پيشنهاد شد اي خدا چيکار کنم مگه ميشه آدم روز جمعه تو خونه بمونه من که نمي تونم به خدا سه ساله بيشتر از دو سه تا جمعه تو خونه نبودم اون هم يا زدم دست و پامو شکستم يا مادرم بيمارستان بوده. توچال هم که آنقدر شلوغه آدم حالش به هم مي خوره. اين شد که کوله 35 ليتريمو بستمو براه افتادم.
باز هم دماوند جنوبي
ساعت 7.30 به پلور رسيدم چند نفر هم اونجا بودند که مي خواستند برند گوسفندسرا باهم يک نيساني کرايه کرديمو رفتيم بالا آنها تصميم گرفتند گوسفندسرا بخوابند و صبح جمعه برند بالا. ولي من نمي تونستم اين کار رو بکنم بايد صبح شنبه سر کار مي بودم.
اين شد که راه افتادم رفتم به سمت پناهگاه ساعت 11.30 رسيدم.
داخل پناهگاه که اصلا نمي شد وارد شد بيرون هم تمام سوراخ سنبه هاي سنگ ها چادر زده بودند بالاخره يک جايي پيدا کرديمو کيسه خوابو پهن کرديم و خواببببببببب.
تا ساعت 8 خوابيديم.
از خواب که بيدار شدم ديدم همه رفتند تو مسير پائين کسي ديده نمي شود با يکي دوست شديمو گفتيم باهم ميريم بالا.
ساعت 10.30 بود که رسيديم آبشار يخي اين پسره که باهاش دوست شده بودم اهل قله نبود که هيچي کم مونده بود من را هم نزاره صعود کنم.
بالاخره شانس آوردمو اين رفيق ما سردرد گرفتو گفت من بر ميگردم من هم توصيه هاي لازمو بهش کردم مسير خيلي شلوغ بود و مطمئن بودم که اتفاقي براش نمي افته.
و تنهايي صعودم را دوباره استارت زدم همه گروهها را رد کردم و 40 دقيقه اي رسيدم قله. تو مسير چند صلوات و ماشاءالله هم نثارمان کردند.
بعد هم از شنسکي اومدم پائين. ولي باز همممممممممممممممممممممم
اين صعود منو ارضاء نکرد.
بعد از هماهنگی های لازم که در محل گروه انجام گرفته بود ساعت ۵ بعد از ظهر روز دوشنبه در جلوی برج نیمه تمام تهرانپارس حاضر شده و با ماشین یکی از بچه ها چهار نفری به سمت رودبارک از مسیر دیزین راه می افتیم.
گردنه دیزین با وجود اینکه یک مقدار خاکی دارد ولی برای ساکنین شرق تهران دسترسی به جاده چالوس را خیلی سریع می کند.
بعد از اینکه به قرارگاه فدراسیون رسیدیم شب را در آنجا سپری کردیم تا بقیه بچه ها برسند صبح زود دو نفر دیگر نیز بهمون اضافه شدند و ساعت ۵ صبح با نیسان آقای بیان راه افتادیم.
ساعت ۱۱ پناهگاه سرچال بودیم کوله ها خیلی سنگین بودند و به این دلیل حرکتومن خیلی کند شده بود تا ساعت ۱ استراحت کردیم و بعد از صرف ناهار دوباره راه افتادیم ساعت ۳ علم چال بودیم بلافاصله چادر برپا شد البته یک چادر بیشتر نداشتیم چون یکی از بچه ها که قول داده بود چادر بیاره هنوز بهمون نرسیده بود.
بعد از غروب بود که نفر آخر گروه اومد ولی بدون چادر.
ما مجبور شدیم دو نفر بیرون بخوابیم یعنی من (چون کیسه خوابم خوب بود) و یک نفر دیگر.
دو نفر هم رفتند داخل چادری که بغل چادر ما بود و بچه هاش رو دیواره بیواک کرده بودند.
صبح همه کوله سبک بستند و بارهاشون را داخل گونی ریختند تا قاطر بعد از ظهری برگردونه پائین. ولی من مجبور بودم تمام وسایلمو بردارم یعنی همون کوله چهار روزه که بسته بودم چون می خواستم حصارچال شب مانی داشته باشم و با یک گروه دیگر از دوستان دوباره صعود کنم.
و این برام خیلی مشکل بود چون رو گرده دست به سنگ که می شدم وزن کوله اذیتم می کرد.
بالاخره رسیدیم پای گرده و با تصمیم سرپرست گروه دو تیم شدیم تیم اول چهار نفر و دومی سه نفر.
همه مسیر خبری از رکاب و طناب نبود همشو پارسال باز کرده بودند ما نیز چهار تا رکاب برده بودیم که یکیشو هم سنگ دو رکابی بستیم موند.
صعود انجام شد ولی خیلی دیرتر از زمانی که پیش بینی کرده بودیم اون هم شاید به خاطر اون آقایی بود که در تیم ما بود و خیلی می ترسید.
نوک قله عروسی بود و یک آقایی مراسم عقدشو روی قله برپا کرده بود.
حصارچال
بعد از اتمام صعود از مسیر گرده با یکی از دوستان به سمت حصارچال اومدم ولی متاسفانه دوستان سر قرار نبودند و این به دلیل نا آشنایی آنها با مسیر بودش. چون مینی بوس شان گازوئیل تمام کرده بود و آنها نیز فکر کرده بودند که دیگر چیزی از مسیر نمونده و نزدیک سه ساعت فقط تو جاده خاکی پیاده روی کرده بودند.
ما نیز به سمت تنگه گلو پائین اومدیم و آنجا منتظرشون شدیم که ساعت ۵/۵ کم کم پیداشون شد.
دوباره با آنها برگشتیم حصارچال. شب حصار چال خوابیدیم و صبح بعد از بیدار شدن ساعت ۵ استارت زدیم و تونستیم همگی قله علم کوه را صعود کنیم.
برای همگی افراد گروه اولین دفعه بود که این افتخار نصیبشون می شد و به همین خاطر خیلی خوشحال بودند.
ولی برای من چندمین بار و من خوشحالتر از آنها.
چیزی که در این صعود منو خیلی ناراحت کرد سقوط یکی از همنوردان همدانی بود که گویا از مسیر فرانسویها صعود میکرده و لحظات آخر صعود موقعی که خودشو از حمایت آزاد کرده تعادلشو از دست داده و سقود کرده بود.
این ضایعه دردناک را به دوستان و همنوردان و خانواده محترمشان تسلیت عرض می کنم.
مواد غذايي |
انرژي در 100گرم از ماده |
دسته غذايي |
گوشت و ماهي |
600 تا1200 |
حاوي پروتئين با مقدار زيادي چربي و نيز ويتامين |
لبنيات |
300 تا3000 |
حاوي پروتئين و ويتامينهاي مختلف |
حبوبات |
1000 تا 1600 |
كربو هيدراتهاي نشاستهاي و مقداري نيز پروتئين |
سبزيجات |
40 تا 350 |
آب، كربو هيدرات و پروتئين و سرشار از ويتامين |
ميوهها |
100 تا 700 |
آب همراه با كربو هيدرات و داراي ويتامين C |
شيرينيجات |
1000 تا 2300 |
كربوهيدرات، چربي، كمي پروتئين و فاقد هرگونه ويتامين |
وعدههاي غذايي |
نوع غذا |
صبحانه |
عسل، كره، پنير، بيسكوئيت، چاي، شير، نان گندم، پوره سيبزميني، خرما، تخممرغ، حلواشكري، شيركاكائو |
ناهار |
پوره سيبزميني، ذرت، عدسي، حلواي خانگي، كنسروهاي مختلف از جمله قارچ، اوبيا، نخودفرنگي، قرمهسبزي، ماهي كوكوي سيرك و تخممرغ |
شام |
انواع سوپها، پوره سيبزميني، كرم و ژله و خامه، قهوه و شكلات، روغن زيتون |
استراحتهاي بين راه |
انجير خشك برگه زردآلو، توت خشك، كشمش، انوع شكلات، بادام، فندق، پسته، آب ميوه و ميوههاي فصلي |
چهارشنبه ساعت 30/3 بعد از ظهر در ترمينال شرق با يکي از همنوردان قرار داشتيم که بلافاصله بعد از ملاقات همديگر 2 تا بليط به مقصد آمل تهيه کرديم و ساعت 4 بعد از ظهر سوار ماشين شديم. ساعت 6 در منطقه پلور پياده شديم و بعد از خورن عصرانه در کنار جاده با دو کوهنورد ديگر که آنها نيز قصد صعود به قله را داشتند يک پيکان کرايه کرديم و تا سه راهي که جاده خاکي شروع مي گردد رفتيم و بقيه را در عرض يک ساعت و ده دقيقه پياده تا گوسفندسرا پيموديم. شب را در گوسفندسرا چادر زديم و همانجا خوابيديم.
صبح بعد از اينکه ساعت 7 بيدار شديم بعد از خوردن صبحانه و چائي ساعت 9 به طرف پناهگاه حرکت کرديم و ساعت 12 نيز به پناهگاه رسيديم. در پناهگاه نيز بعد از مقداري استراحت و خوردن ناهار ساعت 2 به طرف قله حرکت کرديم ساعت 15/7 به قله رسيده و چادر زديم. شب هوا خيلي سرد و طوفاني بود و بوي گوگرد نيز اذيت مي کرد همه لباس هايمان را پوشيده و داخل کيسه خواب رفتيم و پاهايمان را داخل کوله پشتي کرده و خوابيديم ولي تا صبح بيدار بوديم و مي لرزيديم. صبح نيز ساعت 30/8 بيدار شده و بعد از خوردن چائي ساعت 10 به طرف پائين حرکت کرديم ساعت 30/11 به پناهگاه رسيده و ساعت 30/2 نيز از پناهگاه به طرف گوسفندسرا و تا سه راهي کنار جاده آسفالته آمده و منتظر ماشين مانديم و بالاخره سوار يک پيکان شده و به طرف تهران آمديم در سه راهي پلور نيز آقاي زرين قلم با ما همسفر شدند و تا تهران خاطرات و تجربيات ايشان را گوش کرديم و شنيديم.
اين برنامه به هيچ وجه براي کسي توصيه نمي شود.
شرکت کنندگان : رضا نجاري (سرپرست)ـ علي نصيري ـ احمد عباس زاده
بعد از هماهنگي هاي لازم در محل گروه و نيز گفتگوهاي تلفني بالاخره به اين نتيجه رسيديم که چون تعدادمان محدود مي باشد مي توانيم شب در خانه يکي از دوستان بخوابيم و صبح زود با هماهنگي بيشتر برنامه را آغاز نمائيم.
بنابراين شب در خانه آقاي نجاري خوابيديم و ساعت 4 صبح بعد از بيدار شدن با آژانس تا ترمينال شرق رفتيم و آنجا نيز بعد از تهيه بليط با اتوبوس به سمت آمل حرکت کرديم.
در راه صبحانه را نيز در کنار جاده قبل از اينکه به پلور برسيم صرف نموده و به راه خود ادامه داديم.
در کيلومتر 60 به سمت آمل و نيز بعد از پل بايجان و بعد از پليس راه در منطقه کهرود بين تونل هشتم و هفتم در سراهي ناندل پياده شده و منتظر ماشين شديم.
ساعت حدودا 10 بود که يک نيسان ما را سوار کرد آقاي نجاري با يک نفر که ايشان هم مي خواست به ناندل برود جلو و من و آقاي نصيري نيز عقب سوار شده و به سمت ناندل حرکت کرديم. در راه آقاي نجاري راننده نيسان را نيز راضي کرده بود تا آخرين گوسفندسرا ما را ببرد. که اينطور هم شد و بالاخره ساعت 30/11 در آخرين گوسفندسرا در مرغ سل يا گردنه سر پياده شديم.
بعد از صرف ناهار و پذيرايي صاحب گوسفندسرا ساعت 12 به سمت پناهگاه حرکت کرديم. مسير درست در جنوب غرب گوسفندسرا و در گراي 140 مي باشد. با ارتفاع گرفتن از کنار گوسفندسرا و نيز بعد از چند بار استراحت هاي کوتاه به زير پناهگاه مي رسيم که بعد از يک چمني کوتاه سنگ ريزه هاي درشت مسير را تشکيل مي دهند. بعد از اتمام اين مسير به انتهاي برفچالي مي رسيم که آب پناهگاه از آنجا تامين مي شود و بعد از کمي پياده روي ساعت 30/4 به پناهگاه تخت فريدون در ارتفاع 4400 متري مي رسيم.
در همين حين شاهد چندين گوزن هستيم که با شاخهاي بلندشان در اطراف پناهگاه پرسه مي زنند. پناهگاه تقريبا شلوغ بود و يک تور از شيراز توريست هاي خارجي آورده بود. 6 نفر از سوئيس که سه نفرشان زن بودند و سه نفر مرد و 2 نفر از ترکيه و 3 نفر هم خودشان بودند که با قاطرچي جمعا 12 نفر مي شدند. بلافاصله چادر را با همکاري هم برپا کرده و وسايل هايمان را داخل چادر قرار مي دهيم.
بعد کمي هم دست و پا شکسته با خارجي ها حرف مي زنيم که علي نصيري خيلي خوب حرف مي زد. و بعد به داخل چادر مي رويم تا شام خورده و استراحت کنيم.
بعد از خوردن يک مقداري سوپ من و علي رفتيم از دره سمت شمال غرب پناهگاه آب بياوريم که خيلي سرد بود و اصلا نمي شد به آب دست زد. بالاخره بطري ها را پر کرده و آورديم.
قرار شد ساعت 4 بيدار شده و صبحانه بخوريم و حرکت به سمت قله. بنابراين ساعت را کوک کرده و خوابيديم تا 5 صبح.
بعد از اينکه همه مان بيدار شديم مقداري چايي آماده کرديم و داخل فلاکس ريختيم. بعد آقاي نجاري عدسي از خانه آورده بود گرم کرده و خورديم و بعد از آماده کردن کوله حمله و با برداشتن يک حلقه طناب و چند عدد کارابين و نيز کلنگ در ساعت 6 صبح استارت صعود را زديم.
از يک تپه مانندي که بالاي پناهگاه وجود دارد بالا مي کشيم و سوار يال شده و درست همان گرده را ادامه مي دهيم دره يخار در سمت چپمان واقعا خودنمايي مي کند و ما را به ياد کوهنوردان بزرگ کشورمان که اين دره را درنورديده اند مي اندازد از جمله مرحوم جلال رابوکي. بعد از مدتي مسير شيبش زياد مي شود و اينجا هست که بايد از برفچال بالا سرمان به سمت مسير شمالي تراورس کنيم. مسير تقريبا يخ زده است و نياز به کمي دقت دارد. بعد از تراورس، مسيرمان با شمالي يکي مي شود که بعد از مدت کوتاهي به جايي مي رسيم که با شيب ملايم و با اريب زدن به سمت چپ مي توانيم داخل کاسه قله شويم. تقريبا ساعت 20/11 وارد کاسه قله شديم و بعد از ديدار از مسير جنوبي و لاشه گوسفندهايي که چندين سال است در بالاي قله زيبايي خاصي به قله دماوند بخشيده اند در پائين ترين نقطه کاسه نشسته و کمي استراحت نموده و با چايي و قهوه و چيزهايي که در کوله کوچکمان وجود دارد از خود پذيرايي مي کنيم. هوا خيلي عالي و پايدار است و چندين نفر هم از مسير جنوبي آمده اند.
بالاخره ساعت 12 به سمت پائين و از همان راهي که صعود کرديم سرازير مي شويم و بعد از فرود از برفچال ها، درست بالاي يال شمال شرق قرار مي گيريم که آن هم بعد از مدتي نه چندان کوتاه تمام شده و به پناهگاه مي رسيم. در پناهگاه بعد از کمي استراحت و صرف ناهار، چادر و وسايل ها را جمع کرده و کوله ها را مي بنديم و به سمت پائين حرکت مي کنيم ولي اينبار از مسير گزنه.
بعد از اينکه يالي که پناهگاه در روي آن وجود دارد مقداري طي مي کنيم و تپه اي که روي يال وجود دارد پائين مي آئيم درست قبل از اينکه به يک صخره تيز و کله قند مانند برسيم به سمت پائين از شن اسکي سرازير مي شويم. بعد از مدتي مسير خود به خود به سمت چپ کشيده مي شود دوباره شن اسکي آغاز مي گردد. که بعد از اتمام شن اسکي به يک گوسفندسرا مي رسيم و به سمت چپ از پاکوب مشخصي ادامه مسير مي دهيم تا بعد از يک سرازيري تند به يک چشمه نزديک گوسفندسرا برسيم.
دوباره مسير را ادامه مي دهيم مسير در پاکوب مشخص و با شيب کم به استله سر مي رسد و از آنجا هم به اسپه و بعد باغ هاي اطراف ده گزانه و بعد نيز به جاده آسفالته.
بعد از طي تقريبا 2 کيلومتر جاده اسفالته، به جاده هراز مي رسيم و انجا نيز بعد از مدتي نه چندان کوتاه انتظار، سوار يک پيکان مي شويم و ساعت 40/11 اتمام برنامه و جدايي از هم در چهارراه تهرانپارس.
ساعت هاي دقيق اجراي برنامه به شرح ذيل مي باشد:
پنج شنبه 25/6/84
5 صبح حرکت از تهران
20/8 سراهي ناندل
30/9 حرکت از سه راهي ناندل
30/11 آخرين گوسفندسرا (مرغ سل)
12 حرکت به سمت پناهگاه
30/16 پناهگاه
جمعه 26/6/84
5 بيدارباش
6 حرکت از پناهگاه
20/11 فتح قله
12 حرکت از قله به سمت پناهگاه
30/14 پناهگاه
16 حرکت به سمت پائين
20/20 روستاي گزانه
30/20 گزنک
22 سوار شدن به ماشين
40/23 سه راهي تهرانپارس